آنچه گذشت (◕‿◕)
دیلینگ دیلینـــــــــــــگ ما اومدیـــــــمممم
سلام سلام صد تاسلام به همه ی دوست جونیها
دخملم یه مدته که نمیتونم بیام و برات مطلب بذارم آخه نسبت به کـامپیوتر حساس شدی و اذیت میشی
خلاصه برات میگم اتفاقات این چند مدت رو:
شنبه دوهفته ی پیش بود که مامان جون مهری و خاله محبوبه بالاخره از شیراز دل کندن و اومدن دزفول
حسابی زحمت کشیده بودن و برات کلی خرید کرده بودن و همراه خودشون آورده بودن هر بسته رو که باز میکردم بابتش کلی جیــــــــــــغ میزدم از خوشحالی وای که چه چیزایی مامان جون گرفته بود![]()
بـا فرداش برای عروسی داداش رضا (پسمل عمه من ) همه با هم رفتیم خرم آباد با اینکه خیلی ها گفتن نرو تو این ماه مسافرت ضرر داره اما نمیتونستم نرم آخه مدتها منتظر این روز بودم و دلم میخواست که باشم و شما هم که قربونت برم عشق عروسی داری 
خلاصه رفتیم و کلی خوش به حالمون شد دایی مهدی جون و زن دایی و دایی منصور و بابا جون مرتضی رو انگار میشنـاختی چون اولش باهات حرف میزدن آرو م بودی اما بعدش با صداشون تکون میخوردی
وووووووووووووی فدای اون تکونــــــات عسیـــــــــــــس مامــــــــــــــاااااان![]()
تو عروسی که حسابی خوشحال بودی و بهمون حسابی خوش گذشت جای خاله مرضیه خالی بود...
اون یکی دو روز اصلا اذیت نشدم اما وقتی برگشتیم خونه تا دو روز نتونستم از جام تکون بخورم خب دیگه نتیجه ی حرف گوش ندادن هم همینه دیگه... اما خوووب می ارزیدبعد از مدتها فامیل رودیدیم و کلی انرژی گرفتیم...
چند روز بعدش نوبت دکتر داشتم میگفت که هنوز نچرخیدی و امیدواره تا هفته 36 بچرخی تـا برای زایمان مشکلی پیش نیاد 
از اون روز تا حالا مرتب موقعیتت رو چک میکنم و امروز متوجه شدم پـاشنه ی پاتو داری بالای شیمکم میکشی ![]()
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که مامان فدای او پاهای کوچمولوت بشه نفـــــــــــــــــس
عمه عفت جونم که عمه کوچیکم میشه مشرف شدن به مکه و زیـارت خـانه ی خدا امروز بهم اس داد که برات لباسی رو سوغـات گرفته و برات تبرکش کردن و یه خانومی رو هم شبیه من دیدن اونجا .... حسابی دلم هوایی شد... انشـاالله که قسمت بشه و به زودی با هم بریم مکه ... من و تو و بـابایی 
راستی چند روز دیگه زن دایی معصومه جونی هم فارغ میشه و چشممون به جمال طه جون روشـن میشه 
الهی عمه دورش بگرده که نمیتونم برم به دیدنش
امیدوارم عکساش رو زودی بذارن تو وبلاگش تا ما هم ببینیمش زندگـــــــی عمـــــــــه
خدا جون به حق این روزای عزیز و مبارک هر کسی که دلش بچه میخواد دل شادش کن تا این حسهای زیبای مادرانه رو درک کنه




آنچه گذشت (◕‿◕)
